مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )

61

البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )

زيرا اينان اصل تمام علوم و استدلالها را كه « ضرورت مشاعر » و « بدائه » است منكرند . با اين همه مؤلف نقدى بر استدلالهاى ايشان مىآورد كه در متن كتاب آن را مىتوان خواند . در فصل دوم مؤلف به اثبات بارى تعالى مىپردازد و به نقل آراى ارباب ملل و نحل مختلف . رأى اعراب دورهء جاهلى و ايرانيان باستان را در باب خداى تعالى نقل مىكند و مىگويد : من به آتشكدهء جور [ 1 ] ( فيروز آباد ) - كه ناحيتى است در فارس و بسيار كهن و باستانى است - درآمدم و از ايشان در باب آفريدگار ، در كتابشان ، جويا شدم و ايشان صحايفى را آوردند و مدعى شدند كه آن صحايف اوستاست و آن كتابى است كه زردشت آن را آورده است و به زبان خود آن را بر من قرائت كردند و به مفهوم فارسى آن براى من به تفسير آن پرداختند . سپس عين عبارات منقول از اوستا را بدين گونه نقل مىكند : « فيكمازهم بهسته هرمز و بشتاسبندان فكمازهم و رستخيز » . [ 2 ] و مىگويد آنان گفتند كه « هرمز » همان بارى تعالى است به زبان ايشان و بشتاسبندان فرشتگان‌اند . و معنى « رستخيز » ، « فنى فقم » ( فانى شد برخيز ) است . و مىگويد اينكه ايرانيان به زبان فارسى درى مىگويند : « خذاى و خذاوند و خذايگان » از كسانى شنيده‌ام كه آن را بدين گونه تفسير كرده‌اند : « خدست و خوذ بوذ » يعنى « انّه هو بذاته ، لم يكوّنه مكوّن و لا يحدثه محدث » و بعد آراى اهل هند و سند را در باب بارى تعالى نقل مىكند كه « شيتا و ابت » و « مهاديو » مىخوانندش و از زنگيان نقل مىكند كه او را « ملكوى » و « جلوى » ( به معنى پروردگار اعظم ) مىخوانند و تركان « بير تنكرى » ( يعنى پروردگار واحد ) و در چندين زبان ديگر از قبيل سريانى و عبرانى و زبان قبطيان مصر هم اين موضوع را تعقيب مىكند و در دنبال اين مباحث است كه طرح كلامى خود را در اثبات صانع به تفصيل عرضه مىدارد و در پايان نظريات بسيارى از فرق اسلامى را در باب « اينيّت » و « مائيّت » حق مىآورد كه از لحاظ تاريخ عقايد كلامى داراى كمال اهميت است . سپس به بحث در مسئلهء توحيد مىپردازد و عقايد مذاهب مختلف را در اين باب مىآورد و به نقد آراى ثنويّه مىپردازد و آراى مجوس را و نوع استدلال ايشان را توضيح مىدهد كه از كجا به چنين انديشه‌اى رسيده‌اند : آنان برآنند كه از فاعل خير جز نكويى نايد و آن كه فاعل شرّ است در كار خير ناتوان است ، همان‌گونه كه از آتش جز گرمى و از يخ جز سردى به حاصل نمىآيد . به همين دليل خداى نيكى را هرمز و خداى بدى را اهرمن ناميده‌اند و هر كار نيكى را به هرمز نسبت داده‌اند و هر كار زشتى را به ضدّ آن . آنگاه دربارهء اختلاف نظر ايشان در باب اينكه كدام يك از اين دو قديم‌اند بحث مىكند و مىگويد گروهى از اينان برآنند كه خداى نيكى قديم است و گروهى ديگر خداى بدى را نيز قديم مىدانند ، همان گونه

--> [ 1 ] هوار ، آن را « خوز » خوانده است ولى درست آن جور ( گور ، فيروزآباد ) است . [ 2 ] صورت درست اين عبارت گويا چنين است : فى گمان هم به هستى هرمز و بشتاسپندان و فى گمان هم به رستخيز . يعنى : بىگمانيم ( و يقين داريم ) به ( وجود ) هرمز و شتاسپندان و بىگمانيم به رستاخيز .